تبليغاتX
مبین

بسم رب الشهدا والصدیقین

دیوار به دیوار شهدا

برای گذراندن تعطیلات نوروز سال ۱۳۶۳از قم عازم زنجان شدیم چون اتوبوس مستقیما ازقم به زنجان نبود مجبورشدیم اول بیاییم تهران وازتهران سوار اتوبوس یاقطار شده  وراهی زنجان شویم وقتی رسیدیم به تهران  باخانواده ودوست همراهمان جناب آقای علی خدایی مشورت کرده به این نتیجه رسیدیم بهتر ه که باقطار بریم چون شب عیده ترمینال هم شلوغ میشه رفتیم بلیط قطار بگیریم گفتند فقط برای دونفر بلیط دارند دونفرتون باید سرپایی برید چاره ای نبود دوتا بلیط رو خریدیم حاج خانمها روصندلی نشستند ما  آقایون سرپاموندیم قطار که راه افتاد ماهنوز فرصت نکرده بودیم نماز بخونیم من رفتم وضو گرفتم ولی ازبس ازدحام بود حتی درراهروها هم جا یی برای نماز خوندن نبود من مجبور شدم ازچندسالن  رد شده وبه انتهای قطار بروم .  به نظرم رسید دیگه اینجاانتهای قطار است چون در سالن رابسته  وقفل کرده بودند وچون اون قسمت تردد نبودتاحدودی خلوت و  کف قطار خشک بود ولی برای احتیاط اور کتم راپهن کرده  ونمازم را خوندم دوستم هم بعدازمن همین کارراکردالبته  خانمها درکوپه نمازشان روخوندند

حدود ساعت ۱۱نیمه شب بود رسیدیم به ایستگاه زنجان وقتی از قطار پیاده شدیم دیدم تعدادی از بچه های سپاه زنجان اومدند ایستگاه  بایکی سلام واحوال پرسی کردم وگفتم چه خبره ؟گفت قراره تعدای شهید بیارند گفتم کی ؟گفت همین الان .من به دوستم گفتم موافقی حاج خانمها بشینند داخل ایستگاه مابیاییم به تخلیه شهدا کمک کنیم؟ ایشان هم قبول کرد دیدیم امبولانسها را اوردند قسمت انتهای قطار تا شهدارا ازقطار به انها منتقل کنند فقط بچه های تعاون سپاه رفتند بالای واگنهای باری دیگه هیچکس راراه نمیدادند ولی نمیدانم چطور شد منکه خواستم برم بالا کسی مانع نشد دیدم تعدادی تابوت شهدا اونجا ست ولی چون شب بود وبه خاطر خطر حمله هوایی دشمن برقهای ایستگاه هم خاموش بود لذا یکی ازبچه ها بایک چراغ قوه روتابوتهارو میخوند واگرشهید برای زنجان بود پایین آورده میشد.

 اسم تعدادی از شهدا که خونده شد وآوردند داخل آمبولانسها٬ اعلام شد دیگه شهدای زنجان تمام شد بریم پایین .یکی دونفر پریدند پایین یکدفعه آن برادری که چراغ بدستش بود گویا چراغ را به انتهای واگن گرفته بود صدازد بچه ها وایستید چندتاشهیدهم این جاست همه رفتیم بسوی اونها ٬چراغ راکه انداخت روی اولین تابوت اسمی راخوند که با شنیدن اون من بی اختیار نشستم وتکیه دادم به دیوار واگن !! و اون اسم عبارت بود از ((شهیدمحمد حسن مجتهدی)) یکی از بچه ها متوجه من شد خطاب به همکاراش گفت کی به ایشون اجازه داد بیاد بالا؟ ببریدش پایین.

 اونجا بود که به دو مطلب پی بردم اول اینکه چرا وقتی حاج خانم برام درقم لباس جمع میکرد بی اختیار گفتم پیراهن مشکی ام را هم بردار دوم اینکه در قطار نمازخونه ام  دیوار به دیوار شهدا بوده نه انتهای قطار!!

۸۷/۸/۹/محمد کاظم مجتهدی /

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 15:10  توسط  محمد کاظم مجتهدی   | 

 

1
2
3
4
5
6
7

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهابه بوی نافه​ای کاخر صبا زان طره بگشایدمرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمبه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلهمه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخرحضوری گر همی​خواهی از او غایب مشو حافظ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل​هاز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل​هاجرس فریاد می​دارد که بربندید محمل​هاکه سالک بی​خبر نبود ز راه و رسم منزل​هاکجا دانند حال ما سبکباران ساحل​هانهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل​هامتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:58  توسط  محمد کاظم مجتهدی   | 

ای ماه من زابر غبارین برون بیا

نوری فشان به لیل دجایم فزون بیا

گم گشته ام چرا که تورا گم نموده ام

برگیر از رخت حجاب وشتابان کنون بیا

درکوچه های غربت ناآشنای دهر

دستی به مهر برسر من نه کنون بیا

       محمد کاظم مجتهدی (مبین)۹/۸/۸۷تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:56  توسط  محمد کاظم مجتهدی   |